فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

959

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

هَشَلَ - - هُشُولًا : گريخت و پى كار خود رفت . اين كلمه در زبان متداول رايج است . هَشَّلَ - تَهْشِيلًا [ هشل ] ه : او را گريزاند و پى كار خود فرستاد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . هَشَمَ - - هَشْماً الشيءَ : آن چيز را شكست ؛ « هَشَمَ الثّريدَ لِقَومِه » : نان را خورد كرد و با خورش مخلوط نمود و آبگوشت ساخت . هَشَّمَ - تَهْشِيماً [ هشم ] الشيءَ : آن چيز را بسيار شكست ، - الناقةَ : ماده شتر را دوشيد ، - فلاناً : فلاني را گرامى و بزرگداشت . الهَشْم - مص ، - ج هُشُوم : سرزمين خشك ، زمين فرو رفته . الهُشُم - شير دوشندگان ماهر ، كوههاى سست و نرم . الهَشِم - رادمرد . الهَشْمَة - اسم مره از ( هَشَمَ ) است . الهَشَمَة - ج هَشَمَات ( ح ) : قوچ كوهى . الهَشِيش - [ هشّ ] : مرادف ( الهَشِيم ) است ، نرم و سست ، آنكه از وى اگر سؤالى شود خوشنود گردد . الهَشِيلَة - آنچه از ستور كه بدون اجازهء صاحبش بر آن سوار شوند . ، - من الإبل و غيرها : شتر و جز آن كه به گونهء غصبى گرفته شده باشد . الهَشِيم - مرادف ( المشهوم ) است به معناى شكسته ، گياه خشك و خرد شده ، هر گياه و يا درخت خشك ؛ « صَارَت الأْرضُ هشيماً » : آنچه از گياه و درخت كه بر روى زمين بود خشك شد ، مرد سست اندام و ناتوان ؛ « رجُلٌ هَشِيمُ » : مرد ناتوان . الهَشِيمَة - زمينى كه درختانش خشك شده باشد ، درخت خشك . هَصَّ - - هَصّاً [ هصّ ] الشيءَ : آن را پايمال و لگدمال كرد ، آن چيز را كوبيد و شكست ، آن چيز را با انگشتان خود گرفت . الهَصّ - [ هصّ ] : مص ، سفت و سخت از هر چيزى . الهَصَّار - ( ح ) : شير درنده . الهُصَاهِص - [ هصهص ] : مرادف ( الهُصْهُص ) است و به معناى مرد نيرومند و يا شيرى قوى پنجه است . هَصَرَ - - هَصْراً الشيءَ و بالشيءِ : آن چيز را كشيد و خم كرد ، - الغُصنَ بالغُصنِ : شاخهء درخت را خم كرد و بدون اينكه آن را جدا كند شكست ، - الشيءَ : آن چيز را شكست ، او را راند و دور كرد ، آن را نزديك كرد ، - قِرنَه : با رقيب خود دست و پنجه نرم كرد . ، - الأَسَدُ فريسَته : شير شكار خود را درهم شكست . الهُصَر - مرادف ( الهَاصِر ) است به معناى شير بيشه ؛ « رَجُلٌ هُصَرٌ » : مردى كه با حريف خود دست و پنجه نرم كند . الهَصِر - ( ح ) : شير درنده و درهم شكنندهء شكار خود . الهَصْرَة - مهرهء افسون كه با آن مردان را سحر و افسون كنند ( بنا بر عقيدهء خودشان ) . الهُصَرَة - ( ح ) : مرادف ( الهَصِر ) و به معناى شير بيشه است . الهَصَرَة - مرادف ( الهَصْرَة ) و به معناى مهرهء افسون است . هَصَّصَ - تَهْصِيصاً [ هصّ ] الرجُلُ : چشمان خود را براق كرد . هَصَمَ - - هَصْماً ه : آن را شكست . الهَصْهَاص - [ هصهص ] : آنكه چشمانش برق زند . هَصْهَصَ - هَصْهَصَةً [ هصهص ] ه : آن را كوبيد و له كرد . الهُصْهُص - [ هصهص ] : مرد نيرومند يا شير قوى پنجه . الهَصْورَ - ( ح ) : شير درنده و مرادف ( الهَصُور ) است . الهَصُور - ( ح ) : شير درنده و درهم شكنندهء شكار خود . الهَصْوَرَة - ( ح ) : مرادف ( الهَصُور ) است . الهَصِيص - [ هصّ ] : مرادف ( المَهْصُوص ) است به معناى كوفته و شكسته ؛ « هَصِيصُ النَّار » روشنائى آتش . هَضَّ - - هَضّاً [ هضّ ] الشيءَ : آن را كوبيد و شكست ، - تِ الإِبلُ : شتران با شتاب راه رفتند ، - فلانٌ الْمشيَ : فلانى نيكو راه رفت ، - فلاناً : فلانى را برانگيخت . الهَضَّاء - [ هضّ ] : گروه مردم يا اسبان . الهَضَّاض - [ هضّ ] : بر وزن فعّال ( صيغهء مبالغه ) است ؛ « فَحْلٌ هَضَّاضُ » : جانور نرى كه گردن ساير جانوران نر را بشكند . الهَضَّام - بر وزن فعّال ( صيغهء مبالغه ) است ، هر داروئى كه به هضم غذا كمك كند . هَضَبَ - - هَضْباً تِ السماءُ : آسمان باريد ، - تِ السماءُ القومَ : آسمان در اثر بارش آن قوم را سخت خيس كرد ، - القومُ فى الحديث : آن قوم به سخن در آمدند و صدايشان بلند شد ، - الرجُلُ : آن مرد بسان يك كودن راه رفت . الهَضْبَة - ج هِضَب و هَضْب و هِضَاب و هَضَبَات و جج أَهَاضِيب : كوه پهن و گسترده بر روى زمين ، تپه و كوه بلند ، سرزمين مرتفع و بلند ، يك بار باريدن ؛ « رجلُ هَضْبَةٌ » : مرد پر سخن و پر گوى . هَضَّضَ - تَهْضيضاً [ هضّ ] : با پاى خود به سختى بر روى زمين كوبيد . الهَضَضَ - [ هضّ ] : شكسته شدن . هَضَلَ - - هَضْلًا بالشعْر أو بالكلام : شعر يا سخن بسيار گفت . هَضَمَ - - هَضْماً تِ المعدةُ الطعامَ : معده غذا را هضم كرد ، ، - الشيءَ : آن چيز را شكست ، - فلاناً : به فلانى ستم كرد ، - حَقَّه : حقّش را كم كرد ، - له من حقّه شيئاً : چيزى از حق خود را با رضايت به وى واگذار كرد . ، - له من ماله : پاره اى از مال خود را جدا كرد و بوى داد ، - على القوم : بر آن قوم حمله كرد يا بر آنها وارد شد . هَضِمَ - - هَضَماً : شكم او فرو رفت و پهلوى او باريك شد ، - تِ الخيلُ : دنده‌هاى اسب